



دوستان در اين تاپيك قصد دارم تا اگر عمري بود و قسمت شد كل مثنوي معنوي را براتون بنويسم .
در ضمن دست ياري تمامي دوستان را به گرمي مي فشارم .
توضيح : دوستاني كه علاقمند به كمك هستند لطفآ به ترتيب باشه .
يا علي گفتيم و عشق آغاز شد
1. نی نامه
2. حكايت عاشق شدن پادشاه بر كنيزك و بيمار شدن كنيزك و تدبير در صحت او
3. ظاهر شدن عجز حكيمان از معالجهى كنيزك و روى آوردن، پادشاه به درگاه خدا و در خواب ديدن او ولى را
4. از خداوند ولى التوفيق در خواستن توفيق رعايت ادب در همه حالها و بيان كردن وخامت ضررهاى بىادبى
5. ملاقات پادشاه با آن ولى كه در خوابش نمودند
6. بردن پادشاه آن طبيب را بر سر بيمار تا حال او را ببيند
7. خلوت طلبيدن آن ولى از پادشاه جهت دريافتن رنج كنيزك
8. دريافتن آن ولى رنج را و عرض كردن رنج او را پيش پادشاه
9. فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند به آوردن زرگر
10. بيان آن كه كشتن و زهر دادن مرد زرگر به اشارت الهى بود نه به هواى نفس و تامل فاسد
11. حكايت بقال و طوطى و روغن ريختن طوطى در دكان
12. داستان آن پادشاه جهود كه نصرانيان را مىكشت از بهر تعصب
13. آموختن وزير مكر پادشاه را
14. تلبيس وزير با نصارا
15. قبول كردن نصارا مكر وزير را
16. متابعت نصارا وزير را
17. قصهى ديدن خليفه ليلى را
18. بيان حسد وزير
19. فهم كردن حاذقان نصارا مكر وزير را
20. پيغام شاه پنهان با وزير
21. بيان دوازده سبط از نصارا
22. تخليط وزير در احكام انجيل
23. بيان آن كه اين اختلافات در صورت روش است نه در حقيقت راه
24. بيان خسارت وزير در اين مكر
25. مكر ديگر انگيختن وزير در اضلال قوم
26. دفع گفتن وزير مريدان را
27. مكرر كردن مريدان كه خلوت را بشكن
28. جواب گفتن وزير كه خلوت را نمىشكنم
29. اعتراض مريدان در خلوت وزير
30. نوميد كردن وزير مريدان را از رفض خلوت
31. ولى عهد ساختن وزير هر يك امير را جدا جدا
32. كشتن وزير خويشتن را در خلوت
33. طلب كردن امت عيسى عليه السلام از امرا كه ولى عهد از شما كدام است
34. منازعت امرا در وليعهدى
35. تعظيم نعت مصطفى عليه السلام كه مذكور بود در انجيل
36. حكايت پادشاه جهود ديگر كه در هلاك دين عيسى سعى نمود
37. آتش كردن پادشاه جهود و بت نهادن پهلوى آتش كه هر كه اين بت را سجود كند از آتش برست
38. به سخن آمدن طفل در ميان آتش و تحريض كردن خلق را در افتادن به آتش
39. كج ماندن دهان آن مرد كه نام محمد را عليه السلام به تسخر خواند
40. عتاب كردن آتش را آن پادشاه جهود
41. قصهى باد كه در عهد هود عليه السلام قوم عاد را هلاك كرد
42. طنز و انكار كردن پادشاه جهود و قبول نكردن نصيحت خاصان خويش
43. بيان توكل و ترك جهد گفتن نخجيران به شير
44. جواب گفتن شير نخجيران را و فايدهى جهد گفتن
45. ترجيح نهادن نخجيران توكل را بر جهد و اكتساب
46. ترجيح نهادن شير جهد و اكتساب را بر توكل و تسليم
47. ترجيح نهادن نخجيران توكل را بر اجتهاد
48. باز ترجيحنهادن شير جهد را بر توكل
49. باز ترجيح نهادن نخجيران توكل را بر جهد
50. نگريستن عزراييل بر مردى و گريختن آن مرد در سراى سليمان و تقرير ترجيح توكل بر جهد و قلت فايدهى جهد
51. باز ترجيحنهادن شير جهد را بر توكل و فوايد جهد را بيان كردن
52. مقرر شدن ترجيح جهد بر توكل
53. انكار كردن نخجيران بر خرگوش در تاخير رفتن بر شير
54. جواب گفتن خرگوش نخجيران را
55. اعتراض نخجيران بر سخن خرگوش
56. جواب خرگوش نخجيران را
57. ذكر دانش خرگوش و بيان فضيلت و منافع دانستن
58. باز طلبيدن نخجيران از خرگوش سر انديشهى او را
59. منع كردن خرگوش راز را از ايشان
60. قصهى مكر خرگوش
61. زيافت تاويل ركيك مگس
62. توليدن شير از دير آمدن خرگوش
63. هم در بيان مكر خرگوش
64. رسيدن خرگوش به شير و خشم شير بر وى
65. عذر گفتن خرگوش
66. جواب گفتن شير خرگوش را و روان شدن با او
67. قصهى هدهد و سليمان در بيان آن كه چون قضا آيد چشمهاى روشن بسته شود
68. طعنهى زاغ در دعوى هدهد
69. جواب گفتن هدهد طعنهى زاغ را
70. قصهى آدم عليه السلام و بستن قضا نظر او را از مراعات صريح نهى و ترك تاويل
71. پاى واپس كشيدن خرگوش از شير چون نزديك چاه رسيد
72. پرسيدن شير از سبب پاى واپس كشيدن خرگوش
73. نظر كردن شير در چاه و ديدن عكس خود را و آن خرگوش را
74. مژده بردن خرگوش سوى نخجيران كه شير در چاه افتاد
75. جمع شدن نخجيران گرد خرگوش و ثنا گفتن او را
76. پند دادن خرگوش نخجيران را كه بدين شاد مشويد
77. تفسير رجعنا من الجهاد الاصغر الى الجهاد الاكبر
78. آمدن رسول روم تا نزد عمر و ديدن او كرامات عمر را
79. يافتن رسول روم عمر را خفته در زير درخت
80. سلام كردن رسول روم بر عمر
81. سؤال كردن رسول روم از عمر
82. اضافت كردن آدم آن زلت را به خويشتن كه رَبَّنا ظَلَمْناو اضافت كردن ابليس گناه خود را به خدا كه بِما أَغْوَيْتَنِي
83. تفسير وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ
84. سؤال كردن رسول روم از عمر از سبب ابتلاى ارواح با اين آب و گل اجساد
85. در معنى آن كه من أراد أن يجلس مع اللَّه فليجلس مع أهل التصوف
86. قصهى بازرگان كه طوطى محبوس او او را پيغام داد به طوطيان هندوستان هنگام رفتن به تجارت
87. صفت اجنحهى طيور عقول الهى
88. ديدن خواجه طوطيان هندوستان را در دشت و پيغام رسانيدن از آن طوطى
89. تفسير قول فريد الدين عطار قدس اللَّه روحه:
90. تعظيم ساحران مر موسى را عليه السلام كه چه فرمايى اول تو اندازى عصا يا ما
91. باز گفتن بازرگان با طوطى آن چه ديد از طوطيان هندوستان
92. شنيدن آن طوطى حركت آن طوطيان و مردن آن طوطى در قفس و نوحهى خواجه بر وى
93. در معنى قوله عليه السلام إن سعدا لغيور و أنا أغير من سعد و اللَّه أغير مني و من غيرته حرم الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ
94. رجوع به حكايت خواجهى تاجر
95. برون انداختن مرد تاجر طوطى را از قفس و پريدن طوطى مرده
96. وداع كردن طوطى خواجه را و پريدن
97. مضرت تعظيم خلق و انگشت نماى شدن
98. تفسير ما شاء اللَّه كان
99. داستان پير چنگى كه در عهد عمر از بهر خدا روز بىنوايى چنگ زد ميان گورستان
100. در بيان اين حديث كه إن لربكم في أيام دهركم نفحات ألا فتعرضوا لها
101. قصهى سؤال كردن عايشه از مصطفى عليه السلام كه امروز باران باريد چون تو سوى گورستان رفتى جامههاى تو چون تر نيست
102. تفسير بيت حكيم: آسمانهاست در ولايت جان..........كارفرماى آسمان جهان
103. در معنى اين حديث كه اغتنموا برد الربيع الى آخره
104. پرسيدن صديقه (س) از پيامبر (ص) كه سر باران امروزينه چه بود
105. بقيهى قصهى پير چنگى و بيان مخلص آن
106. در خواب گفتن هاتف مر عمر را كه چندين زر از بيت المال به آن مرده ده كه در گورستان خفته است
107. ناليدن ستون حنانه چون براى پيغامبر عليه السلام منبر ساختند كه جماعت انبوه شد گفتند ما روى مبارك تو را به هنگام وعظ نمىبينيم و شنيدن رسول و صحابه آن ناله را و سؤال و جواب مصطفى صلى اللَّه عليه و اله و سلم با ستون صريح
108. اظهار معجزهى پيغامبر عليه السلام به سخن آمدن سنگ ريزه در دست ابو جهل و گواهى دادن سنگ ريزه بر حقيقت محمد عليه الصلاة و السلام
109. بقيهى قصهى مطرب و پيغام رسانيدن عمر به او آن چه هاتف آواز داد
110. گردانيدن عمر نظر او را از مقام گريه كه هستى است به مقام استغراق كه نيستى است
111. تفسير دعاى آن دو فرشته كه هر روز بر سر هر بازارى منادى مىكنند كه اللَّهم أعط كل منفق خلفا اللَّهم أعط كل ممسك تلفا و بيان كردن كه آن منفق مجاهد راه حق است نه مسرف راه هوا
112. قصهى خليفه كه در كرم در زمان خود از حاتم طايى گذشته بود و نظير خود نداشت
113. قصهى اعرابى درويش و ماجراى زن با او به سبب قلت و درويشى
114. مغرور شدن مريدان محتاج به مدعيان مزور و ايشان را شيخ و محتشم و واصل پنداشتن و نقل را از نقد فرق نادانستن و بر بسته را از بر رسته
115. در بيان آن كه نادر افتد كه مريدى در مدعى مزور اعتقاد به صدق ببندد كه او كسى است و بدين اعتقاد به مقامى برسد كه شيخش در خواب نديده باشد و آب و آتش او را گزند نكند و شيخش را گزند كند و ليكن به نادر نادر
116. صبر فرمودن اعرابى زن خود را و فضيلت صبر و فقر بيان كردن با زن
117. نصيحت كردن زن مر شوى را كه سخن افزون از قدم و از مقام خود مگو لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَكه اين سخنها اگر چه راست است اين مقام توكل ترا نيست و اين سخن گفتن فوق مقام و معاملهى خود زيان دارد و كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ باشد
118.نصيحت كردن مرد مر زن را كه در فقيران به خوارى منگر و در كار حق به گمان كمال نگر و طعنه مزن بر فقر و فقيران به خيال و گمان بىنوايى خويشتن
119. در بيان آن كه جنبيدن هر كسى از آن جا كه وى است هر كس را از چنبرهى وجود خود بيند، تابهى كبود آفتاب را كبود نمايد و سرخ سرخ نمايد چون تابه از رنگها بيرون آيد سپيد شود از همه تابههاى ديگر او راستگوتر باشد و امام باشد</U>
120. مراعات كردن زن شوهر را و استغفار كردن از گفتهى خويش
121. در بيان اين خبر كه انهن يغلبن العاقل و يغلبهن الجاهل
122. تسليم كردن مرد خود را به آن چه التماس زن بود از طلب معيشت و آن اعتراض زن را اشارت حق دانستن
123. در بيان آن كه موسى و فرعون هر دو مسخر مشيتاند چنان كه زهر و پادزهر و ظلمات و نور و مناجات كردن فرعون به خلوت تا ناموس نشكند
124. سبب حرمان اشقيا از دو جهان كه خَسِرَ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةَ
125. حقير و بىخصم ديدن ديدههاى حس صالح و ناقهى صالح را، چون خواهد كه حق لشكرى را هلاك كند در نظر ايشان حقير نمايد خصمان را و اندك اگر چه غالب باشد آن خصم وَ يُقَلِّلُكُمْ فِي أَعْيُنِهِمْ لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْراً كانَ مَفْعُولًا
126. در معنى آن كه مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ
127. در معنى آن كه آن چه ولى كند مريد را نشايد گستاخى كردن و همان فعل كردن كه حلوا طبيب را زيان ندارد اما بيمار را زيان دارد و سرما و برف انگور را زيان ندارد اما غوره را زيان دارد كه در راهست كه لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ
128. مخلص ماجراى عرب و جفت او
129. دل نهادن عرب بر التماس دل بر خويش و سوگند خوردن كه در اين تسليم مرا حيلتى و امتحانى نيست
130. تعيين كردن زن طريق طلب روزى كدخداى خود را و قبول كردن او
131. هديه بردن عرب سبوى آب باران از ميان باديه سوى بغداد به نزد خليفه بر پنداشت آن كه آن جا هم قحط آب است
132. در نمد دوختن زن عرب سبوى آب باران را و مهر نهادن بر وى از غايت اعتقاد عرب
133. در بيان آن كه چنان كه گدا عاشق كرم است و عاشق كريم، كرم كريم هم عاشق گداست اگر گدا را صبر بيش بود كريم بر در او آيد و اگر كريم را صبر بيش بود گدا بر در او آيد اما صبر گدا كمال گداست و صبر كريم نقصان اوست
134. فرق ميان آن كه درويش است به خدا و تشنهى خدا و ميان آن كه درويش است از خدا و تشنهى غير است
135. پيش آمدن نقيبان و دربانان خليفه از بهر اكرام اعرابى و پذيرفتن هديهى او را
136. در بيان آن كه عاشق دنيا بر مثال عاشق ديوارى است كه بر او تاب آفتاب زند و جهد و جهاد نكرد تا فهم كند كه آن تاب و رونق از ديوار نيست از قرص آفتاب است در آسمان چهارم لاجرم كلى دل بر ديوار نهاد چون پرتو آفتاب به آفتاب پيوست او محروم ماند ابدا وَ حِيلَ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ ما يَشْتَهُونَ
137. مثل عرب إِذا زنيت فازن بالحرة و إِذا سرقت فاسرق الدرة
138. سپردن عرب هديه را يعنى سبو را به غلامان خليفه
139. حكايت ماجراى نحوى و كشتيبان
140. قبول كردن خليفه هديه را و عطا فرمودن با كمال بىنيازى از آن هديه و از آن سبو
141. در صفت پير و مطاوعت وى
142. وصيت كردن رسول صلى اللَّه عليه و اله و سلم على را عليه السلام كه چون هر كسى به نوع طاعتى تقرب جويد به حق تو تقرب جوى به نصيحت عاقل و بندهى خاص تا از همه پيش قدم تر باشى
143. كبودى زدن قزوينى بر شانگاه صورت شير و پشيمان شدن او به سبب زخم سوزن
144. رفتن گرگ و روباه در خدمت شير به شكار
145. امتحان كردن شير گرگ را و گفتن كه پيش آى اى گرگ بخش كن صيدها را ميان ما
146. قصهى آن كس كه در يارى بكوفت از درون گفت كيست گفت منم، گفت چون تو تويى در نمىگشايم هيچ كس را از ياران نمىشناسم كه او من باشد
147. صفت توحيد
148. ادب كردن شير گرگ را كه در قسمت بىادبى كرده بود
149. تهديد كردن نوح عليه السلام مر قوم را كه با من مپيچيد كه من رو پوشم در ميان پس به حقيقت با خداى مىپيچيد اى مخذولان
150. نشاندن پادشاهان صوفيان عارف را پيش روى خويش تا چشمشان بديشان روشن شود
151. آمدن مهمان پيش يوسف عليه السلام و تقاضا كردن يوسف از او تحفه و ارمغان
152.گفتن مهمان يوسف عليه السلام را كه آينه آوردمت ارمغان تا هر بارى كه در وى نگرى روى خوب خود بينى مرا ياد كنى
153. مرتد شدن كاتب وحى به سبب آن كه پرتو وحى بر او زد آن آيت را پيش از پيغامبر صلى اللَّه عليه و اله بخواند گفت پس من هم محل وحيم</U>
154. دعا كردن بلعم باعور كه موسى و قومش را از اين شهر كه حصار دادهاند بىمراد باز گردان
155. اعتماد كردن هاروت و ماروت بر عصمت خويش و آميزى اهل دنيا خواستن و در فتنه افتادن
156. باقى قصهى هاروت و ماروت و نكال و عقوبت ايشان هم در دنيا به چاه بابل
157. به عيادت رفتن كر بر همسايهى رنجور خويش
158. اول كسى كه در مقابلهى نص قياس آورد ابليس بود
159. در بيان آن كه حال خود و مستى خود پنهان بايد داشت از جاهلان
160. قصهى مرى كردن روميان و چينيان در علم نقاشى و صورتگرى
161. پرسيدن پيغامبر عليه السلام مر زيد را امروز چونى و چون برخاستى و جواب گفتن او كه اصبحت مومنا يا رسول اللَّه
162. متهم كردن غلامان و خواجهتاشان مر لقمان را كه آن ميوههاى ترونده كه مىآورديم او خورده است
163. بقيهى قصهى زيد در جواب رسول عليه السلام
164. گفتن پيغامبر عليه السلام مر زيد را كه اين سر را فاش تر از اين مگو و متابعت نگاه دار
165. رجوع به حكايت زيد
166. آتش افتادن در شهر به ايام عمر
167. خدو انداختن خصم در روى امير المؤمنين على عليه السلام و انداختن على شمشير را از دست
168. سؤال كردن آن كافر از امير المؤمنين على عليه السلام كه بر چون منى مظفر شدى شمشير را از دست چون انداختى
169. جواب گفتن امير المؤمنين كه سبب افكندن شمشير از دست چه بود در آن حالت
170. گفتن پيغامبر عليه السلام به گوش ركابدار امير المؤمنين على عليه السلام كه كشتن على بر دست تو خواهد بودن خبرت كردم
171. تعجب كردن آدم عليه السلام از ضلالت ابليس لعين و عجب آوردن
172. باز گشتن به حكايت امير المؤمنين على عليه السلام و مسامحت كردن او با خونى خويش
173.افتادن ركابدار هر بارى پيش على عليه السلام كه اى امير المؤمنين از بهر خدا مرا بكش و از اين قضا برهان
174. بيان آن كه فتح طلبيدن پيغامبر عليه السلام مكه را و غير مكه را بجهت دوستى ملك دنيا نبود چون فرموده است كه الدنيا جيفه بلكه به امر بود
175. گفتن امير المؤمنين على عليه السلام با قرين خود كه چون خدو انداختى در روى من نفس من جنبيد و اخلاص عمل نماند، مانع كشتن تو آن شد
176. خاتمهى دفتر اول
177. دانلود دفتر اول با فرمت doc
ویرایش توسط امیر : 30-08-07 در ساعت 15:39
قرار هست یکی برای من امضا انتخاب کنه
تاایشون به قولش وفا کنه
میگیم :
در واقعه کربلا یزید ابن معاویه به زینب (ع) با این که مخالف او و حکومتش سخنرانی میکرد اجازه سخنرانی در مسجد دمشق را داد که اگر نمیداد امروز کسی از عاشورا خبر نداشت اما حالا ....
***
در اینجا آزادی نام یک میدان است !




نی نامه
بشنو از نى چون حكايت مىكند...... از جدايىها شكايت مىكند
كـــز نيستان تا مــرا ببريــدهانــد.......در نفيرم مرد و زن ناليدهاند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق....تا بگويم شرح درد اشتياق
هر كسى كاو دور ماند از اصل خويش....باز جويد روزگار وصل خويش
من به هر جمعيتى نالان شدم.....جفت بد حالان و خوش حالان شدم
هر كسى از ظن خود شد يار من.....از درون من نجست اسرار من
سر من از نالهى من دور نيست.....ليك چشم و گوش را آن نور نيست
تن ز جان و جان ز تن مستور نيست.....ليك كس را ديد جان دستور نيست
آتش است اين بانگ ناى و نيست باد.....هر كه اين آتش ندارد نيست باد
آتش عشق است كاندر نى فتاد..... جوشش عشق است كاندر مىفتاد
نى حريف هر كه از يارى بريد.....پردههايش پردههاى ما دريد
همچو نى زهرى و ترياقى كه ديد.....همچو نى دمساز و مشتاقى كه ديد
نى حديث راه پر خون مىكند.....قصههاى عشق مجنون مىكند
محرم اين هوش جز بىهوش نيست.....مر زبان را مشترى جز گوش نيست
در غم ما روزها بىگاه شد.....روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باك نيست.....تو بمان اى آن كه چون تو پاك نيست
هر كه جز ماهى ز آبش سير شد.....هر كه بىروزى است روزش دير شد
درنيابد حال پخته هيچ خام..... پس سخن كوتاه بايد و السلام
بند بگسل، باش آزاد اى پسر .....چند باشى بند سيم و بند زر
گر بريزى بحر را در كوزهاى ..... چند گنجد قسمت يك روزهاى
كوزهى چشم حريصان پر نشد.....تا صدف قانع نشد پر در نشد
هر كه را جامه ز عشقى چاك شد.....او ز حرص و عيب كلى پاك شد
شاد باش اى عشق خوش سوداى ما.....اى طبيب جمله علتهاى ما
اى دواى نخوت و ناموس ما.....اى تو افلاطون و جالينوس ما
جسم خاك از عشق بر افلاك شد.....كوه در رقص آمد و چالاك شد
عشق جان طور آمد عاشقا.....طور مست و خر موسى صاعقا
با لب دمساز خود گر جفتمى..... همچو نى من گفتنيها گفتمى
هر كه او از هم زبانى شد جدا.....بىزبان شد گر چه دارد صد نوا
چون كه گل رفت و گلستان در گذشت.....نشنوى ز ان پس ز بلبل سر گذشت
جمله معشوق است و عاشق پردهاى.....زنده معشوق است و عاشق مردهاى
چون نباشد عشق را پرواى او.....او چو مرغى ماند بىپر، واى او
من چگونه هوش دارم پيش و پس.....چون نباشد نور يارم پيش و پس
عشق خواهد كاين سخن بيرون بود.....آينه غماز نبود چون بود
آينهت دانى چرا غماز نيست.....ز انكه زنگار از رخش ممتاز نيست
بشنويد اى دوستان اين داستان.....خود حقيقت نقد حال ماست آن
حكايت عاشق شدن پادشاه بر كنيزك و بيمار شدن كنيزك و تدبير در صحت او
بود شاهى در زمانى پيش از اين ....ملك دنيا بودش و هم ملك دين
اتفاقا شاه روزى شد سوار.....با خواص خويش از بهر شكار
يك كنيزك ديد شه بر شاه راه.....شد غلام آن كنيزك جان شاه
مرغ جانش در قفس چون مىطپيد.....داد مال و آن كنيزك را خريد
چون خريد او را و برخوردار شد.....آن كنيزك از قضا بيمار شد
آن يكى خر داشت، پالانش نبود.....يافت پالان گرگ خر را در ربود
كوزه بودش آب مىنامد به دست .....آب را چون يافت خود كوزه شكست
شه طبيبان جمع كرد از چپ و راست.....گفت جان هر دو در دست شماست
جان من سهل است جان جانم اوست.....دردمند و خستهام درمانم اوست
هر كه درمان كرد مر جان مرا.....برد گنج و در و مرجان مرا
جمله گفتندش كه جانبازى كنيم.....فهم گرد آريم و انبازى كنيم
هر يكى از ما مسيح عالمى است ......هر الم را در كف ما مرهمى است
((گر خدا خواهد)) نگفتند از بطر.....پس خدا بنمودشان عجز بشر
ترك استثنا مرادم قسوتى است.....نى همين گفتن كه عارض حالتى است
اى بسا ناورده استثنا به گفت......جان او با جان استثناست جفت
هر چه كردند از علاج و از دوا......گشت رنج افزون و حاجت ناروا
آن كنيزك از مرض چون موى شد......چشم شه از اشك خون چون جوى شد
از قضا سركنگبين صفرا فزود..... روغن بادام خشكى مىنمود
از هليله قبض شد اطلاق رفت .....آب آتش را مدد شد همچو نفت
ویرایش توسط امیر : 30-08-07 در ساعت 15:42
قرار هست یکی برای من امضا انتخاب کنه
تاایشون به قولش وفا کنه
میگیم :
در واقعه کربلا یزید ابن معاویه به زینب (ع) با این که مخالف او و حکومتش سخنرانی میکرد اجازه سخنرانی در مسجد دمشق را داد که اگر نمیداد امروز کسی از عاشورا خبر نداشت اما حالا ....
***
در اینجا آزادی نام یک میدان است !




ظاهر شدن عجز حكيمان از معالجهى كنيزك و روى آوردن، پادشاه به درگاه خدا و در خواب ديدن او ولى را
شه چو عجز آن حكيمان را بديد....پا برهنه جانب مسجد دويد
رفت در مسجد سوى محراب شد....سجده گاه از اشك شه پر آب شد
چون به خويش آمد ز غرقاب فنا.....خوش زبان بگشاد در مدح و ثنا
كاى كمينه بخششت ملك جهان .....من چه گويم چون تو مىدانى نهان
اى هميشه حاجت ما را پناه..... بار ديگر ما غلط كرديم راه
ليك گفتى گر چه مىدانم سرت.....زود هم پيدا كنش بر ظاهرت
چون بر آورد از ميان جان خروش.....اندر آمد بحر بخشايش به جوش
در ميان گريه خوابش در ربود.....ديد در خواب او كه پيرى رو نمود
گفت اى شه مژده حاجاتت رواست.....گر غريبى آيدت فردا ز ماست
چون كه آيد او حكيمى حاذق است.....صادقش دان كه امين و صادق است
در علاجش سحر مطلق را ببين.....در مزاجش قدرت حق را ببين
چون رسيد آن وعدهگاه و روز شد.....آفتاب از شرق، اختر سوز شد
بود اندر منظره شه منتظر.....تا ببيند آن چه بنمودند سر
ديد شخصى فاضلى پر مايهاى.....آفتابى در ميان سايهاى
مىرسيد از دور مانند هلال..... نيست بود و هست بر شكل خيال
نيست وش باشد خيال اندر روان.....تو جهانى بر خيالى بين روان
بر خيالى صلحشان و جنگشان.....وز خيالى فخرشان و ننگشان
آن خيالاتى كه دام اولياست..... عكس مه رويان بستان خداست
آن خيالى كه شه اندر خواب ديد.....در رخ مهمان همىآمد پديد
شه به جاى حاجيان واپيش رفت.....پيش آن مهمان غيب خويش رفت
هر دو بحرى آشنا آموخته..... هر دو جان بىدوختن بر دوخته
گفت معشوقم تو بوده ستى نه آن.....ليك كار از كار خيزد در جهان
اى مرا تو مصطفى من چون عمر.....از براى خدمتت بندم كمر
قرار هست یکی برای من امضا انتخاب کنه
تاایشون به قولش وفا کنه
میگیم :
در واقعه کربلا یزید ابن معاویه به زینب (ع) با این که مخالف او و حکومتش سخنرانی میکرد اجازه سخنرانی در مسجد دمشق را داد که اگر نمیداد امروز کسی از عاشورا خبر نداشت اما حالا ....
***
در اینجا آزادی نام یک میدان است !




از خداوند ولى التوفيق در خواستن توفيق رعايت ادب در همه حالها و بيان كردن وخامت ضررهاى بىادبى
از خدا جوييم توفيق ادب .....بىادب محروم گشت از لطف رب
بىادب تنها نه خود را داشت بد.....بلكه آتش در همه آفاق زد
مايده از آسمان در مىرسيد.....بىشرى و بيع و بىگفت و شنيد
در ميان قوم موسى چند كس.....بىادب گفتند كو سير و عدس
منقطع شد خوان و نان از آسمان.....ماند رنج زرع و بيل و داسمان
باز عيسى چون شفاعت كرد، حق..... خوان فرستاد و غنيمت بر طبق
باز گستاخان ادب بگذاشتند..... چون گدايان زلهها برداشتند
لابه كرده عيسى ايشان را كه اين..... دايم است و كم نگردد از زمين
بد گمانى كردن و حرص آورى..... كفر باشد پيش خوان مهترى
ز ان گدا رويان ناديده ز آز..... آن در رحمت بر ايشان شد فراز
ابر برنايد پى منع زكات..... وز زنا افتد وبا اندر جهات
هر چه بر تو آيد از ظلمات و غم.....آن ز بىباكى و گستاخى است هم
هر كه بىباكى كند در راه دوست.....ره زن مردان شد و نامرد اوست
از ادب پر نور گشته است اين فلك.....وز ادب معصوم و پاك آمد ملك
بد ز گستاخى كسوف آفتاب.....شد عزازيلى ز جرات رد باب
قرار هست یکی برای من امضا انتخاب کنه
تاایشون به قولش وفا کنه
میگیم :
در واقعه کربلا یزید ابن معاویه به زینب (ع) با این که مخالف او و حکومتش سخنرانی میکرد اجازه سخنرانی در مسجد دمشق را داد که اگر نمیداد امروز کسی از عاشورا خبر نداشت اما حالا ....
***
در اینجا آزادی نام یک میدان است !




ملاقات پادشاه با آن ولى كه در خوابش نمودند
دست بگشاد و كنارانش گرفت..... همچو عشق اندر دل و جانش گرفت
دست و پيشانيش بوسيدن گرفت..... وز مقام و راه پرسيدن گرفت
پرس پرسان مىكشيدش تا به صدر..... گفت گنجى يافتم آخر به صبر
گفت اى نور حق و دفع حرج..... معنى الصبر مفتاح الفرج
اى لقاى تو جواب هر سؤال..... مشكل از تو حل شود بىقيل و قال
ترجمانى هر چه ما را در دل است..... دست گيرى هر كه پايش در گل است
مرحبا يا مجتبى يا مرتضى..... إن تغب جاء القضاء ضاق الفضا
أنت مولى القوم من لا يشتهي..... قد ردى كَلَّا لَئِنْ لَمْ ينته
قرار هست یکی برای من امضا انتخاب کنه
تاایشون به قولش وفا کنه
میگیم :
در واقعه کربلا یزید ابن معاویه به زینب (ع) با این که مخالف او و حکومتش سخنرانی میکرد اجازه سخنرانی در مسجد دمشق را داد که اگر نمیداد امروز کسی از عاشورا خبر نداشت اما حالا ....
***
در اینجا آزادی نام یک میدان است !




بردن پادشاه آن طبيب را بر سر بيمار تا حال او را ببيند
چون گذشت آن مجلس و خوان كرم..... دست او بگرفت و برد اندر حرم
قصهى رنجور و رنجورى بخواند..... بعد از آن در پيش رنجورش نشاند
رنگ رو و نبض و قاروره بديد..... هم علاماتش هم اسبابش شنيد
گفت هر دارو كه ايشان كردهاند..... آن عمارت نيست ويران كردهاند
بىخبر بودند از حال درون..... أستعيذ اللَّه مما يفترون
ديد رنج و كشف شد بر وى نهفت..... ليك پنهان كرد و با سلطان نگفت
رنجش از صفرا و از سودا نبود..... بوى هر هيزم پديد آيد ز دود
ديد از زاريش كو زار دل است..... تن خوش است و او گرفتار دل است
عاشقى پيداست از زارى دل..... نيست بيمارى چو بيمارى دل
علت عاشق ز علتها جداست..... عشق اصطرلاب اسرار خداست
عاشقى گر زين سر و گر ز ان سر است..... عاقبت ما را بدان سر رهبر است
هر چه گويم عشق را شرح و بيان..... چون به عشق آيم خجل گردم از آن
گر چه تفسير زبان روشنگر است..... ليك عشق بىزبان روشنتر است
چون قلم اندر نوشتن مىشتافت..... چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت..... شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت
آفتاب آمد دليل آفتاب..... گر دليلت بايد از وى رو متاب
از وى ار سايه نشانى مىدهد..... شمس هر دم نور جانى مىدهد
سايه خواب آرد ترا همچون سمر..... چون بر آيد شمس انْشَقَّ القمر
خود غريبى در جهان چون شمس نيست..... شمس جان باقيى كش امس نيست
شمس در خارج اگر چه هست فرد..... مىتوان هم مثل او تصوير كرد
شمس جان كاو خارج آمد از اثير..... نبودش در ذهن و در خارج نظير
در تصور ذات او را گنج كو..... تا در آيد در تصور مثل او
چون حديث روى شمس الدين رسيد..... شمس چارم آسمان سر در كشيد
واجب آيد چون كه آمد نام او..... شرح كردن رمزى از انعام او
اين نفس جان دامنم بر تافته ست..... بوى پيراهان يوسف يافته ست
از براى حق صحبت سالها..... باز گو حالى از آن خوش حالها
تا زمين و آسمان خندان شود..... عقل و روح و ديده صد چندان شود
لا تكلفني فإنى في الفنا..... كلت أفهامي فلا أحصي ثنا
كل شىء قاله غير المفيق..... إن تكلف أو تصلف لا يليق
من چه گويم يك رگم هشيار نيست..... شرح آن يارى كه او را يار نيست
شرح اين هجران و اين خون جگر..... اين زمان بگذار تا وقت دگر
قال أطعمني فإني جائع..... و اعتجل فالوقت سيف قاطع
صوفى ابن الوقت باشد اى رفيق..... نيست فردا گفتن از شرط طريق
تو مگر خود مرد صوفى نيستى..... هست را از نسيه خيزد نيستى
گفتمش پوشيده خوشتر سر يار..... خود تو در ضمن حكايت گوش دار
خوشتر آن باشد كه سر دلبران..... گفته آيد در حديث ديگران
گفت مكشوف و برهنه گوى اين..... آشكارا به كه پنهان ذكر دين
پرده بردار و برهنه گو كه من..... مىنخسبم با صنم با پيرهن
گفتم ار عريان شود او در عيان..... نى تو مانى نى كنارت نى ميان
آرزو مىخواه ليك اندازه خواه..... بر نتابد كوه را يك برگ كاه
آفتابى كز وى اين عالم فروخت..... اندكى گر پيش آيد جمله سوخت
فتنه و آشوب و خونريزى مجوى..... بيش از اين از شمس تبريزى مگوى
اين ندارد آخر از آغاز گوى..... رو تمام اين حكايت باز گوى
قرار هست یکی برای من امضا انتخاب کنه
تاایشون به قولش وفا کنه
میگیم :
در واقعه کربلا یزید ابن معاویه به زینب (ع) با این که مخالف او و حکومتش سخنرانی میکرد اجازه سخنرانی در مسجد دمشق را داد که اگر نمیداد امروز کسی از عاشورا خبر نداشت اما حالا ....
***
در اینجا آزادی نام یک میدان است !




خلوت طلبيدن آن ولى از پادشاه جهت دريافتن رنج كنيزك
گفت اى شه خلوتى كن خانه را..... دور كن هم خويش و هم بيگانه را
كس ندارد گوش در دهليزها..... تا بپرسم زين كنيزك چيزها
خانه خالى ماند و يك ديار نى..... جز طبيب و جز همان بيمار نى
نرم نرمك گفت شهر تو كجاست..... كه علاج اهل هر شهرى جداست
و اندر آن شهر از قرابت كيستت..... خويشى و پيوستگى با چيستت
دست بر نبضش نهاد و يك به يك..... باز مىپرسيد از جور فلك
چون كسى را خار در پايش جهد..... پاى خود را بر سر زانو نهد
وز سر سوزن همىجويد سرش..... ور نيابد مىكند با لب ترش
خار در پا شد چنين دشوار ياب..... خار در دل چون بود واده جواب
خار در دل گر بديدى هر خسى..... دست كى بودى غمان را بر كسى
كس به زير دم خر خارى نهد..... خر نداند دفع آن بر مىجهد
بر جهد و ان خار محكمتر زند..... عاقلى بايد كه خارى بر كند
خر ز بهر دفع خار از سوز و درد..... جفته مىانداخت صد جا زخم كرد
آن حكيم خارچين استاد بود..... دست مىزد جا به جا مىآزمود
ز ان كنيزك بر طريق داستان..... باز مىپرسيد حال دوستان
با حكيم او قصهها مىگفت فاش..... از مقام و خاجگان و شهر تاش
سوى قصه گفتنش مىداشت گوش..... سوى نبض و جستنش مىداشت هوش
تا كه نبض از نام كى گردد جهان..... او بود مقصود جانش در جهانا ن
دوستان شهر او را بر شمرد..... بعد از آن شهرى دگر را نام برد
گفت چون بيرون شدى از شهر خويش..... در كدامين شهر بوده ستى تو بيش
نام شهرى گفت وز آن هم در گذشت..... رنگ روى و نبض او ديگر نگشت
خواجگان و شهرها را يك به يك..... باز گفت از جاى و از نان و نمك
شهر شهر و خانه خانه قصه كرد..... نى رگش جنبيد و نى رخ گشت زرد
نبض او بر حال خود بد بىگزند..... تا بپرسيد از سمرقند چو قند
نبض جست و روى سرخ و زرد شد..... كز سمرقندى زرگر فرد شد
چون ز رنجور آن حكيم اين راز يافت..... اصل آن درد و بلا را باز يافت
گفت كوى او كدام است در گذر..... او سر پل گفت و كوى غاتفر
گفت دانستم كه رنجت چيست زود..... در خلاصت سحرها خواهم نمود
شاد باش و فارغ و ايمن كه من..... آن كنم با تو كه باران با چمن
من غم تو مىخورم تو غم مخور..... بر تو من مشفقترم از صد پدر
هان و هان اين راز را با كس مگو..... گر چه از تو شه كند بس جستجو
چون كه اسرارت نهان در دل شود..... آن مرادت زودتر حاصل شود
گفت پيغمبر كه هر كه سر نهفت..... زود گردد با مراد خويش جفت
دانه چون اندر زمين پنهان شود..... سر آن سر سبزى بستان شود
زر و نقره گر نبودندى نهان..... پرورش كى يافتندى زير كان
وعدهها و لطفهاى آن حكيم..... كرد آن رنجور را ايمن ز بيم
وعدهها باشد حقيقى دل پذير..... وعدهها باشد مجازى تاسهگير
وعدهى اهل كرم گنج روان..... وعدهى نااهل شد رنج روان
قرار هست یکی برای من امضا انتخاب کنه
تاایشون به قولش وفا کنه
میگیم :
در واقعه کربلا یزید ابن معاویه به زینب (ع) با این که مخالف او و حکومتش سخنرانی میکرد اجازه سخنرانی در مسجد دمشق را داد که اگر نمیداد امروز کسی از عاشورا خبر نداشت اما حالا ....
***
در اینجا آزادی نام یک میدان است !




دريافتن آن ولى رنج را و عرض كردن رنج او را پيش پادشاه
بعد از آن برخاست و عزم شاه كرد.......شاه را ز ان شمهاى آگاه كرد
گفت تدبير آن بود كان مرد را.......حاضر آريم از پى اين درد را
مرد زرگر را بخوان ز ان شهر دور.......با زر و خلعت بده او را غرور
قرار هست یکی برای من امضا انتخاب کنه
تاایشون به قولش وفا کنه
میگیم :
در واقعه کربلا یزید ابن معاویه به زینب (ع) با این که مخالف او و حکومتش سخنرانی میکرد اجازه سخنرانی در مسجد دمشق را داد که اگر نمیداد امروز کسی از عاشورا خبر نداشت اما حالا ....
***
در اینجا آزادی نام یک میدان است !




فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند به آوردن زرگر
شه فرستاد آن طرف يك دو رسول.......حاذقان و كافيان بس عدول
تا سمرقند آمدند آن دو امير.......پيش آن زرگر ز شاهنشه بشير
كاى لطيف استاد كامل معرفت.......فاش اندر شهرها از تو صفت
نك فلان شه از براى زرگرى.......اختيارت كرد زيرا مهترى
اينك اين خلعت بگير و زر و سيم.......چون بيايى خاص باشى و نديم
مرد مال و خلعت بسيار ديد.......غره شد از شهر و فرزندان بريد
اندر آمد شادمان در راه مرد.......بىخبر كان شاه قصد جانش كرد
اسب تازى بر نشست و شاد تاخت.......خونبهاى خويش را خلعت شناخت
اى شده اندر سفر با صد رضا.......خود به پاى خويش تا سوء القضا
در خيالش ملك و عز و مهترى.......گفت عزرائيل رو آرى برى
چون رسيد از راه آن مرد غريب.......اندر آوردش به پيش شه طبيب
سوى شاهنشاه بردندش به ناز.......تا بسوزد بر سر شمع طراز
شاه ديد او را بسى تعظيم كرد.......مخزن زر را بدو تسليم كرد
پس حكيمش گفت كاى سلطان مه.......آن كنيزك را بدين خواجه بده
تا كنيزك در وصالش خوش شود.......آب وصلش دفع آن آتش شود
شه بدو بخشيد آن مه روى را.......جفت كرد آن هر دو صحبت جوى را
مدت شش ماه مىراندند كام.......تا به صحت آمد آن دختر تمام
بعد از آن از بهر او شربت بساخت.......تا بخورد و پيش دختر مىگداخت
چون ز رنجورى جمال او نماند.......جان دختر در وبال او نماند
چون كه زشت و ناخوش و رخ زرد شد.......اندك اندك در دل او سرد شد
عشقهايى كز پى رنگى بود.......عشق نبود عاقبت ننگى بود
كاش كان هم ننگ بودى يك سرى.......تا نرفتى بر وى آن بد داورى
خون دويد از چشم همچون جوى او.......دشمن جان وى آمد روى او
دشمن طاوس آمد پر او.......اى بسى شه را بكشته فر او
گفت من آن آهوم كز ناف من.......ريخت اين صياد خون صاف من
اى من آن روباه صحرا كز كمين.......سر بريدندش براى پوستين
اى من آن پيلى كه زخم پيل بان.......ريخت خونم از براى استخوان
آن كه كشتستم پى مادون من.......مىنداند كه نخسبد خون من
بر من است امروز و فردا بر وى است.......خون چون من كس چنين ضايع كى است
گر چه ديوار افكند سايهى دراز.......باز گردد سوى او آن سايه باز
اين جهان كوه است و فعل ما ندا.......سوى ما آيد نداها را صدا
اين بگفت و رفت در دم زير خاك.......آن كنيزك شد ز عشق و رنج پاك
ز انكه عشق مردگان پاينده نيست.......ز انكه مرده سوى ما آينده نيست
عشق زنده در روان و در بصر.......هر دمى باشد ز غنچه تازهتر
عشق آن زنده گزين كاو باقى است.......كز شراب جان فزايت ساقى است
عشق آن بگزين كه جمله انبيا.......يافتند از عشق او كار و كيا
تو مگو ما را بدان شه بار نيست.......با كريمان كارها دشوار نيست
قرار هست یکی برای من امضا انتخاب کنه
تاایشون به قولش وفا کنه
میگیم :
در واقعه کربلا یزید ابن معاویه به زینب (ع) با این که مخالف او و حکومتش سخنرانی میکرد اجازه سخنرانی در مسجد دمشق را داد که اگر نمیداد امروز کسی از عاشورا خبر نداشت اما حالا ....
***
در اینجا آزادی نام یک میدان است !




بيان آن كه كشتن و زهر دادن مرد زرگر به اشارت الهى بود نه به هواى نفس و تامل فاسد
كشتن آن مرد بر دست حكيم.......نى پى اوميد بود و نى ز بيم
او نكشتش از براى طبع شاه.......تا نيامد امر و الهام اله
آن پسر را كش خضر ببريد حلق.......سر آن را درنيابد عام خلق
آن كه از حق يابد او وحى و جواب.......هر چه فرمايد بود عين صواب
آن كه جان بخشد اگر بكشد رواست.......نايب است و دست او دست خداست
همچو اسماعيل پيشش سر بنه.......شاد و خندان پيش تيغش جان بده
تا بماند جانت خندان تا ابد.......همچو جان پاك احمد با احد
عاشقان جام فرح آن گه كشند.......كه به دست خويش خوبانشان كشند
شاه آن خون از پى شهوت نكرد.......تو رها كن بد گمانى و نبرد
تو گمان بردى كه كرد آلودگى.......در صفا غش كى هلد پالودگى
بهر آن است اين رياضت وين جفا.......تا بر آرد كوره از نقره جفا
بهر آن است امتحان نيك و بد.......تا بجوشد بر سر آرد زر زبد
گر نبودى كارش الهام اله.......او سگى بودى دراننده نه شاه
پاك بود از شهوت و حرص و هوا.......نيك كرد او ليك نيك بد نما
گر خضر در بحر كشتى را شكست.......صد درستى در شكست خضر هست
وهم موسى با همه نور و هنر.......شد از آن محجوب، تو بىپر مپر
آن گل سرخ است تو خونش مخوان.......مست عقل است او تو مجنونش مخوان
گر بدى خون مسلمان كام او.......كافرم گر بردمى من نام او
مىبلرزد عرش از مدح شقى.......بد گمان گردد ز مدحش متقى
شاه بود و شاه بس آگاه بود.......خاص بود و خاصهى الله بود
آن كسى را كش چنين شاهى كشد.......سوى بخت و بهترين جاهى كشد
گر نديدى سود او در قهر او.......كى شدى آن لطف مطلق قهر جو
بچه مىلرزد از آن نيش حجام.......مادر مشفق در آن غم شاد كام
نيم جان بستاند و صد جان دهد.......آن چه در وهمت نيايد آن دهد
تو قياس از خويش مىگيرى و ليك.......دور دور افتادهاى بنگر تو نيك
قرار هست یکی برای من امضا انتخاب کنه
تاایشون به قولش وفا کنه
میگیم :
در واقعه کربلا یزید ابن معاویه به زینب (ع) با این که مخالف او و حکومتش سخنرانی میکرد اجازه سخنرانی در مسجد دمشق را داد که اگر نمیداد امروز کسی از عاشورا خبر نداشت اما حالا ....
***
در اینجا آزادی نام یک میدان است !
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)